جمعه صبح رفتم سر کوچه ، بهش زنگ زدم گفت بیا بالا حس خیلی خوبی بود که بعد از مدتها می رفتم خونه. مریم اومد رفتیم با هم خرید کردیم . ذغال خریدم ، نون سنگک خریدم. ناهار مهمون داشتیم . جوحه کباب درست کردیم . شام هم مهمون داشتیم مامان لوبیا پخته درست کرد با کشک بادمجونو جوجه کباب. هزار تا سوال تو ذهنمه که بخاطر من مسیر زندگیشو عوض کرد و برگشته. برام اس زد که خوبی؟ دارم شام سوسیس درست می کنم صبح ساعت 8 ی رم دنبال خانم ز . شام خوردی ؟
براش نوشتم که اره برات لوبیا پخته گذاشت صبح برات میارم. براش نوشتم منو به خودت وابسته نکن بعد بذاری دوباره بری. خیلی حس بدی داشتم. گفت باید فردا بری سرکار. راضیم کرد که فردا برم اداره. برام نوشت که خوبی؟ گفتم : می شه حالا که تو پیشمی من بد باشم فقط ناراحت توام. نوشت : چرا ناراحت عاطی.
بهش گفتم تو مسیر زندگیتو پیدا کردی ولی بخاطر من دوباره برگشتی با یه نفر دیگه خوش بودی ولی من نذاشتم . گفت: نه دیگه ازین فکرا نکن . ازین حرفا نزن. کاراتو بکن. لباساتو اماده کن که صبح پاشدی گیج گیج نزنی عزیزم.
شب نتونستم خوب بخوابم. سر درد بدی داشتم. صبح نتونستم با ماشین برم سر کار. براش لوبیا و چند تا جوجه کباب گذاشتم. اومد سر کوچه بهش دادم منو سوار کرد رفتیم دنبال همکارش منو تا سر کوچه اداره رسوند. خیلی حس خوبی بووود منی که تا چند روز پیش فقط دنبال ماشینش می گشتم الان توش نشسته بودم. حال خوبی نداشتم. مجبور شدم برم سرم بزنم. زنگ زد که بیاد بهش گفتم نمی خواد خوبم. کلی اس ام از قدیما داد . برام نوشت که مطمئنه بعد از 5 ماه و 14 روز بالاخره کار دریته انجام داده.
یکشنبه : صبح رفتم پیشش. براش اب پرتغال درست کردم. تو مایکروفر تخم مرغ گذاشتم که بپزه ترکید تمام آشپزخونه رو به گند کشید طفلکی تمام مایکروفر رو تمیز کرد. کارشو زیاد کردم اول صبحی. الهی بمیرم براش اصلا بداخلاقی نکرد. هرجور فکر میکنم می بینم نمی تونم بدون اون زندگی کنم. خیلی سخته. خیلی کسی که دوسش داری ولی یه جورایی یه چیزایی بهت تلنگر می زنه که اون مال تو نیست. سر درد بدی داشتم. امانمو بیده بود. رفتم دکتر باهام اومد طفلکی خسته مونده از سر کار اومد پیشم. چند تا دکار رفتیم وقت نمی دادن. یه دکتر رفتم ام ار آی نوشت. رفتیم وقت گرفتیم. باهاش بودم حالم خوب شد. اومدم خونه سرمو بستم خوابیدم.
دوشنبه: ساعت 1 وقت ام ار آی داشتم. الهی بمیرم براش از سر کار اومد. سرم درد می کرد مجبور شدم دراز بکشم . اول نذاشتن بیاد تو . بعد دیگه اومد لباسامو عوض کرد . رفتم برای ام ار آی ترسیدم نفسم بالا نمی اومد. طفلکی باهام اومد . خیلی خوبه که یه نفر دوست داشته باشه. تمام مدت دستشو گرفته بودم ول نمی کردم. یه چند بار هم خندیدم. تمام مدت ام ار آی پیشم بود. خیلی دوست داشتم. ناهار رفتیم خونه. کباب گرفت با ماهی. غذا خوردیم آریان هم بود . خیلی خوب بود ولی اون ترس لعنتی منو ول نمیکنه. ترس از دست دادنش. ترس از دوباره رفتنش. برام شکلات خریده بود. کلا خیلی خوب بود. دوست داشتم. اومدم خونه براش نوشتم: بابت این همه زحمتی که برام کشیدی ازت ممنونم. از خدا می خوام هیچ وقت حالم خوب نشه تا تو از پیشم نری.
" یعنی تو واقعا فک می کنی بودن من به حال تو ربط داره؟یه دست کتک محکم طلبت " اونقدر ذوق کردم نه از این که گفت بخاطر حال من برنگشته . اونو می دونم که بخاطر حال من برگشته.تمام وبلاگمو می خونده و خبر داشت حالم بد بود. از شوخیش ذوق کردم. اتفاق خوب زندگی منه که با دنیا عوضش نمی کنم.
سه شنبه: براش بیسکوئیت و شکلات گرفتم که صبحها صبحونه بخوره. رفت آش گرفت برای منم گرفت. براش یه شیشه ال کل گرفتم برای ضد عفونی کردن وسایلاش. بچم خیلی تمیز و مرتبه. دوسش دارم خیلی. هر چقدر هم می بینمش بازم دلم براش تنگه.
دلت که تنگِ یک نفر باشد
خودِ خدا هم بیاید تا خوش بگذرد و لحظه ای فراموش کنی
فایده ندارد ...
تو دلت تنگ است ...دلت برای همان یک نفر تنگ است ...
تا نیاید ، تا نباشد
هیچ چیز درست نمیشود ...!
چهارشنبه: صبح داشتم می رفتم دم در خونه ببینمش اس داد که عزیز دلم پاشدی ؟ دارم می رم دنبال خانم ز . خواب نمونی. بووس. دیدم دم در پارکینگ مکث کرده بود داشت اس می زد . فک کرزدم داره برای سهیلا اس می زنه. بعد که خوندم خیالم راحت شد. سر خیابون دیدمش . پشت چراغ قرمز سلام علیک کردیم. ساعتشو نشون داد که دیرت شده. قوربووونش برم. جلسه داشتم واقعا دیرم شده بود. اومدم اداره. بعد از جلسه رفتم موهامو کوتاه کردم. سشوار کشیدم خیلی بهم می یاد. رفتم خونه مریم مامانش کوکوی اسفناج درست کرده بود خوردم دوباره اومدم اداره. رفتم خونه. بهم زنگ زد که می خواد بره خونه بخوابه سرش درد می کرد. منم بهش گفتم بیام پیشت؟گفت بیا. ساعت ۵ باشگاه داشتم نرفتم. رفتم پیشش. چای خوردیم با بیسکوئیت و توت. با هم بودیم. بعد حرف زدیم. می گه زندگیمو دوست دارم. همین آرامش رو دوست دارم. اصلا ادم مسئولیت پذیری نیستم و نمی خوام ازدواج کنم. کلا بهم ریختم. نمی دونم باید چیکار کنم. تصمیم گرفتیم که من برم پیش مشاور . چون این مشکل منه !!! اومدم خونه . همین طور گوشی تلفن دستم بود که زنگ بزنه ولی زنگ نزد. حتی خونه هم که رسیدم زنگ نزد که رسیدم یا نه . فقط حواسم به گوشی بود. ساعت ١١ اس داد که : هاااااای رسیدی خونه کپلیم ؟ شام خوردی ؟ یه عالمه بوس.
منم براش نوشتم : سلام بله خونم- مرسی از لطفت امروز ببخشید که نتونستی بخوابی.
اگر فکر می کنی که رفتنت باعث شکستنم می شود
اگر فکر می کنی که از پس رفتنت اشک می ریزم
اگر فکر می کنی که با نبودنت لحظه هایم خالی می شوند
اگر فکر می کنی که هر لحظه دلم برای بوسه هایت تنگ می شود
اگر فکر می کنی که بی تو
می میرم
بسیار درست فکر کرده ای
خب تو که می دانی نبودنت را تاب نمی آورم ...
پس بمان!
پنج شنبه: دیشب خوب نخوابیدم یه حس بدیه ندونی ، نفهمی که طرف مقابلت مال خودته ولی مال تو نیست. صبح ساعت ۶ گوشیمو روشن کردم اس ام اسش اومد : خوبه خوبه خوب بخوابی عسلم ... می بوسم تورو . . . یه عالمه. شبت بخیر عزیزم.
الان که هست الان که اومده دیگه نمی دونم چه مرگمه. در درونم آشوب بدیه. ساعت 10 شده و من هیچ کاری نکردم. حوصله ندارم میخوام برم. رفتم تی سی دی . خیلی شلوغ بود. توان رفتن نداشتم برگشتم. ساعت 11 بهم زنگ زد. گفت چرا نگفتی باهات بیاو. دیروز گفت که می خواد بره پیش عمش براش وسایل بخره. فک می کردم صبح می رم پیشش ولی زیاد مایل نبود. نمی دونم. اصلا نمی دونم میخواد چیکار کنه و این منو عذاب می ده. ولی خدا رو شکر می کنم که اومده.
دردهای من جامه نیستد تا زتن درآورم ،
دردهای من ناگفتنی ، دردهای من نهفتنی است .
دردهای من ، گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است ،
مردمی که چنین پوستینشان ، مردمی که رنگ روی آستینشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان درد می کند ...
من ولی ،
تمام استخوان بدنم ، لحظه های ساده سرودنم
درد می کند ...
انحنای روح من
شانه های خسته غرور من
تکیه گاه بی پناه من همه درد می کند ...