ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : عاطی

 

او سوم شخص مفرد نیست همه ی دنیای من است      

    ولی نمی دانم برایش چه هستم و کجا هستم و این است

مهمترین مساله ای که آزار می دهد روح لطیفم را

 

 

خستم خیلی خستم


 
حسودم
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : عاطی

زن وار حسادت میکنم

 


دلم آغوش پر آرامشی را می خواهد که زیر باران گرمم کند

 


دلم میخواهد کسی باشد خوب باشد

مهربان باشد
بس باشد


همه ی این بودن هایش فقط برای مـــــــــن باشد
فقط مـــــــــــن... و بــــــــا شـــــــــــد!


 
 
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : عاطی

مهربانیت رابه دستی ببخش که میدانی با او خواهی ماند


وگرنه، حسرتی می گذاری بردلی که دوستت دارد.

 

نگران نباش، " حـال من خوب اســت "
بــزرگ شده ام...
دیگر آنقدر کــوچک نیستـم که در دلتنگی هایم گم شوم...!
آمـوختــه ام،
که این فاصــله ی کوتـــاه، بین لبخند و اشک نامش "زندگی ست"
 آمــوختــه ام،
که دیگــر دلم برای "نبــودنـت" تنگ نشــــود.
راستی،
دروغ گفتن را نیز، خوب یاد گرفتـه ام...!
"حال مـــن خوب اســت" ... خوبِ خوب

 

نرسیده به بعضی خاطره ها ...

باید بنویسند :

آهسته به یاد بیاورید ...

خطر ِ ریزش ِ اشک ...

 

 

 

 


 
آخرین روزهای سال 90 و اوایل سال 91
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : عاطی

دوشنبه 29 اسفند 90: صبح رفتم برای بابا یه تیشرت خریدم. لباسمو که دیروز خریده بودم روش یه لکه داشت بردم عوضش کردم. آرمین زنگ زد که سفره هفت سین رو کاش رو میز می چیدیم. خیلی کار داشتم دلم نیومد که بهش بگم بذاره برای بعد گفتم وسایلاشو جمع کن تا برسم. رفتم پیشش . برام قهوه درست کرد منم داشتم وسایلارو می چیدم هی تو دهنم شیرینی تر می ذاشت که با قهوه بخورم. با هم حرف زدیم. خیلی خیلی دوست داشتم.

اینم سفره هفت سین رو میز ناهار خوری:

دیگه اونقدر ازم تشکر کرد که خدا می دونه علیرغم میل باطنی زود اومدم رفتم ماهی قرمز خریدم. خواهرم می خواست با دوستاش ناهار برن بیرون ماشینامونو با هم عوض کردیم و من اومدم خونه. ناهار خوردیمو ساعت نزدیک ۵ رفتم بیرون. شلوارامو دادم کوتاه کنن. کفش و دو تا کیف خریدم. دو تا سنبل خریدم با سه تا گلدون گل خیلی قشنگ با یه دسته گل خیلی خوشگل. رفتم سوپر برای مامان یک کیلو شکلات پشمکی خریدم و کلی براش خرید کردم. اومدم خونه برای سارا زنگ زدم باهاش کلی حرف زدم. دارن می رن آمریکا مامان گفت برای بچه هاش دلار بگیرم. یادم افتاد که دلارا رو گرفتم ولی نمی دونم کجاست. تمام اتاقمو گشتم ولی نبود. حواسم خیلی پرته.

سه شنبه  اول فروردین 91: صبح ساعت ۶ بلند شدم با مامان سفره رو چیدم خواهرم اومد کمک کرد بقیه سفره رو درست کردیم. ساعت 8.44 سال تحویل شد. بابا بهمون عیدی داد . مامان هم همین طور. امیدوارم سال خیلی خیلی خوبی برای همه باشه. برای همه خیر پیش بیاد. بهترینها رو برای همه می خوام. نیم ساعت بعد آرمین زنگ زد بهم تبریک گفتیم. با مامانش حرف زدم و تبریک گفتم. یه ده دقیقه بعد دوباره آرمین زنگ زد که مامان تو رو نشناخت ‏!! باهام احوال پرسی کرد و حرف زدیم. برامون ماهی آورده بودن با مامان رفتیم پایین . ماهیها رو شستیمو جابجا کردیم. ناهار سبزی پلو با ماهی و کباب داشتیم . خواهرم با شوهرش هم اومدن. دور هم خیلی خوش گذشت. خسته بودم رفتم خوابیدم. حواسم پیش پولاست . یه کوچولو گشتم ولی پیدا نکردم. شب هم مهمون داشتیم.  

چهارشنبه دوم فروردین : صبح پیش بابا بودم. مریم اومدم پیشم رفتیم برای بابا و مامانش لباس خرید. یه کوچولو بهم کمک کرد ظهر با بابا رسوندیمش خونه. تمام اتاقمو ریختم شاید بتونم پولو پیدا کنم ولی فعلا خبری ازش نیست. غروب رفتیم برای دوست آرمین یه ظرف خیلی خوشگل خریدیم. بهش گفتم خیلی ظرفو دوست داشتم. گفت اگه دوست داری برات می خرم. حس خوبی بود باهم رفتیم خرید. دوست داشتم. رو گوشیش شیر قهوه ریخته .طفلکی خیلی ناراحته. ایشالا درست بشه. شب کلی با آرمین حرف زدم. آریان نمی ذاشت همش می پرید رو لپ تاپ کلی خندیدیم.

پنج شنبه: صبح با بابا رفتم. موهامو رنگ گذاشتم ولی موهام زیاد رنگ نگرفت متاسفانه.  بعدازظهر خواهرا با دوستاشون رفتن خارج از شهر.‌ با مامان و بابا رفتیم پیش خاله شهلا. شب هم عروسی بهار بود با مامان اونجا بودم. 

جمعه: صبح پیش بابا بودم. بعدازظهرش با بابا شیرینی درست کردم خیلی خوشمزه شده بود. بچه ها نبودن. یه کوچولو خوابیدم و کمدهامو می گشتم تا شاید پولارو پیدا کنم. ولی خبری نبود که نبود. اونقدر اعصابم بهم ریختست تمام اس ام اسای آرمین رو دلیت کردم . دستم خورد گوشیم هنگ کرد تمام اس ام اساشو پاک کرد. اینم یه حال دیگه که خدا داره بهم می ده !!!

شنبه: صبح اومدم اداره یه کوچولو آرمین حالش بده. از صبح که اومدم سر کار تا ساعت ١٢.٣0 فقط داشتم کارای عقب افتاده رو انجام می دادم و دنبال دلارا بودم. تمام کمدامو گشتم نبود. ساعت ١ آرمین زنگ زد منم آماده شدم به سمت خونشون رفتم. براش شیرینی که درست کرده بودم بردم. ناهار کباب تابه ای خوردیم. مامانش بهم عیدی یه روسری داد. می گفت هرچی رو میدیدم یادت می افتادم. فقط نمی دونم چرا این همه یادم بود یه زنگ نمی زد که حالمو بپرسه !!! منم هیچی نگفتم . ‌یه خورده حرف زدیم و ساعت نزدیک ۵ بود که اومدم پیش بابا. تا ساعت ٨ اونجا بودم. شب مهمون داشتیم آسیه خانم اینا اومده بودن شام خوردیم . من تمام لباسای کمدمو ریختم شاید پولو اونجا گذاشته بودم. وقتی دیدم نیست بیهوش شدم خوابم برد.

یکشنبه: ساعت ٨.٣٠ رسیدم اداره بچه ها رو رسوندم دارن می رن مسافرت . الانم نشستم دارم اینا می نویسم. 


 
کیش
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : عاطی

ساحل مرجان کیش :

 

ساعت 3 صبح تو آلاچیق خوردن چای با شکلات لاکر که آرمین برام خریده بود .

 

 این ماهیهای خوشگل به عشق آرمین نون خوردن

 

گلهای بسیار زیبا که به یاد آرمین ازشون عکس انداختم

این همون دسته گلیه که آرمین جان به آب داده بودن می بینین چقدر پر باره . . . البته خودش معتقده که هیچ کاری نکرده و حتی مخابرات اون 4 ماه رو اشتباه کرده و پول تلفنش رو اشتباها محاسبه کرده. چون ایشون فقط هر روز از روی کنجکاوی آب و هوا رو چک می فرمودند.

خوب می دانم تمام دنیا هم که بگویند تو مال من نیستی،

باز هم این دل زبان نفهم،

بهانه ات را میگیرد !!


 
سال 91 هم آمد.
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : عاطی

28 اسفند 90 یکشنبه: صبح رفتم اداره . رفتم وسایل سفره هفت سین رو خریدم . پارچه و تور سفره رو هم خریدم. سمنو خریدم اومدم اداره. ساعت نزدیک دو بود که دوباره اومدم بیرون براش سه تا تیشرت خریدم . از رنگاش خیلی خوشم اومد. یه آینه برای خودم خریدم. یه بلوز زیر سارافون هم خریدم. اومدم خونه ناهار خوردم. آماده شدم که برم پیشش. خواهرم می خواست بره خونه دوستش رسوندمش. شیرینی عید رو هم خریدم. داروهای مامان رو هم گرفتم. رفتم پیشش. بهش گفتم سفره رو روو میز بندازیم گفت رو اپن بذاریم. سفره هفت سین رو رو میز اپن با هم چیدیم . خیلی دوست داشتم. بهم عیدیمم داد. شرمندم کرد.شام بیفتک خوردیم. سر درد داشتم. ساعت نزدیک یازده بود که اومدم خونه. از خستگی بیهوش شدم. خیلی خیلی روز خوبی بود دوسش داشتم. 

سفره هفت سین روی اپن آشپزخونه

 اینم کادوی من :

 

 

اینم کادوی من که با عشق براش خریدم:

 

اینم آخرین شام سال 90 که خیلی خوشمزه بود:

 

 

 

خدایا برای همه دل شاد و لب خندون رو آرزو می کنم.

خدایا شکرت .


 
حس خوب با تو بودن
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : عاطی

امروز یکشنبه 21 اسفند : ساعت 11.30 مرخصی گرفتم و اومدم خونه. ساعت4 برای جرم گیری دندون وقت داشتم. دندونامو جرم گیری کردم. بهش زنگ زدم . گفت داره پیاده روی می کنه ، بهش گفتم داری برام عیدی می خری!!!! گفت نه دارم قدم می زنم گفتم میام می بینمت . به سمتش رفتمو سوار شد. الهی بمیرم براش سرما خورده. از جیب کاپشنش کاتالوگ گوشی اچ تی سی و سامسونگ رو در آورد که انتخاب کنم برام بگیره منم گفتم گوشی نمی خوام. هی می گفت اشتباه کردم که گفتم خودت انتخاب کنی خودم باید برات می خریدمش. رفتیم نون بربری خریدم . رفتیم رنگ مو بخرم هیچ رنگی رو انتخاب نکرد . گفت همینطوری دوست دارم. منم منصرف شدم برام اینا رو خرید .

خیلی حس خوبی داشتم.اومدیم بیایم سوار ماشین بشیم نمی دونستم سوئیچ ماشین رو کجا گذاشتم . تمام کیفمو ریختم نبود. دوباره برگشتم فروشگاه فک کردم اونجا جا گذاشتم  خانمه بهم می گه تو جیبتونه . کلا خیلی حواس پرت شدم.

خیلی دوسش دارم.


 
 
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : عاطی

سرم یه کوچولو  درد می کنه. توو این مدت همه چیز خیلی خوبه. آرمین که هست خوبم ، آرومم، ستاره عزیزم ممنونم از این همه لطف و مهربونیت. دوست دارم.

 زیبایی ها را چشم میبیند و
مهربانی ها را دل!
چشم فراموش میکند اما دل هرگز! پس بدان تا زمانی که دل زنده است
فراموش نخواهی شد...


 
یک هفته زندگی با تمام زندگیم
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : عاطی

جمعه صبح رفتم سر کوچه ، بهش زنگ زدم گفت بیا بالا حس خیلی خوبی بود که بعد از مدتها می رفتم خونه. مریم اومد رفتیم با هم خرید کردیم . ذغال خریدم ، نون سنگک خریدم. ناهار مهمون داشتیم . جوحه کباب درست کردیم . شام هم مهمون داشتیم مامان لوبیا پخته درست کرد با کشک بادمجونو جوجه کباب. هزار تا سوال تو ذهنمه که بخاطر من مسیر زندگیشو عوض کرد و برگشته. برام اس زد که خوبی؟ دارم شام سوسیس درست می کنم صبح ساعت 8 ی رم دنبال خانم ز . شام خوردی ؟

براش نوشتم که اره برات لوبیا پخته گذاشت صبح برات میارم. براش نوشتم منو به خودت وابسته نکن بعد بذاری دوباره بری. خیلی حس بدی داشتم. گفت باید فردا بری سرکار. راضیم کرد که فردا برم اداره. برام نوشت که خوبی؟ گفتم : می شه حالا که تو پیشمی من بد باشم فقط ناراحت توام. نوشت : چرا ناراحت عاطی.

بهش گفتم تو مسیر زندگیتو پیدا کردی ولی بخاطر من دوباره برگشتی با یه نفر دیگه خوش بودی ولی من نذاشتم . گفت: نه دیگه ازین فکرا نکن . ازین حرفا نزن. کاراتو بکن. لباساتو اماده کن که صبح پاشدی گیج گیج نزنی عزیزم.

شب نتونستم خوب بخوابم. سر درد بدی داشتم. صبح نتونستم با ماشین برم سر کار. براش لوبیا و چند تا جوجه کباب گذاشتم. اومد سر کوچه بهش دادم منو سوار کرد رفتیم دنبال همکارش منو تا سر کوچه اداره رسوند. خیلی حس خوبی بووود منی که تا چند روز پیش فقط دنبال ماشینش می گشتم الان توش نشسته بودم. حال خوبی نداشتم. مجبور شدم برم سرم بزنم. زنگ زد که بیاد بهش گفتم نمی خواد خوبم. کلی اس ام از قدیما داد . برام نوشت که مطمئنه بعد از 5 ماه و 14 روز بالاخره کار دریته انجام داده.

یکشنبه : صبح رفتم پیشش. براش اب پرتغال درست کردم. تو مایکروفر تخم مرغ گذاشتم که بپزه ترکید تمام آشپزخونه رو به گند کشید طفلکی تمام مایکروفر رو تمیز کرد. کارشو زیاد کردم اول صبحی. الهی بمیرم براش اصلا بداخلاقی نکرد. هرجور فکر میکنم می بینم نمی تونم بدون اون زندگی کنم. خیلی سخته. خیلی کسی که دوسش داری ولی یه جورایی یه چیزایی بهت تلنگر می زنه که اون مال تو نیست. سر درد بدی داشتم. امانمو بیده بود. رفتم دکتر باهام اومد طفلکی خسته مونده از سر کار اومد پیشم. چند تا دکار رفتیم وقت نمی دادن. یه دکتر رفتم ام ار آی نوشت. رفتیم وقت گرفتیم. باهاش بودم حالم خوب شد. اومدم خونه سرمو بستم خوابیدم.

دوشنبه: ساعت 1 وقت ام ار آی داشتم. الهی بمیرم براش از سر کار اومد. سرم درد می کرد مجبور شدم دراز بکشم . اول نذاشتن بیاد تو . بعد دیگه اومد لباسامو عوض کرد . رفتم برای ام ار آی ترسیدم نفسم بالا نمی اومد. طفلکی باهام اومد . خیلی خوبه که یه نفر دوست داشته باشه. تمام مدت دستشو گرفته بودم ول نمی کردم. یه چند بار هم خندیدم. تمام مدت ام ار آی پیشم بود. خیلی دوست داشتم. ناهار رفتیم خونه. کباب گرفت با ماهی. غذا خوردیم آریان هم بود . خیلی خوب بود ولی اون ترس لعنتی منو ول نمیکنه. ترس از دست دادنش. ترس از دوباره رفتنش. برام شکلات خریده بود. کلا خیلی خوب بود. دوست داشتم. اومدم خونه براش نوشتم: بابت این همه زحمتی که برام کشیدی ازت ممنونم. از خدا می خوام هیچ وقت حالم خوب نشه تا تو از پیشم نری.

 " یعنی تو واقعا فک می کنی بودن من به حال تو ربط داره؟یه دست کتک محکم طلبت " اونقدر ذوق کردم نه از این که گفت بخاطر حال من برنگشته . اونو می دونم که بخاطر حال من برگشته.تمام وبلاگمو می خونده و خبر داشت حالم بد بود. از شوخیش ذوق کردم. اتفاق خوب زندگی منه که با دنیا عوضش نمی کنم.

 سه شنبه: براش بیسکوئیت و شکلات گرفتم که صبحها صبحونه بخوره. رفت آش گرفت برای منم گرفت. براش یه شیشه ال کل گرفتم برای ضد عفونی کردن وسایلاش. بچم خیلی تمیز و مرتبه. دوسش دارم خیلی. هر چقدر هم می بینمش بازم دلم براش تنگه.

دلت که تنگِ یک نفر باشد
خودِ خدا هم بیاید تا خوش بگذرد و لحظه ای فراموش کنی
فایده ندارد ...
تو دلت تنگ است ...دلت برای همان یک نفر تنگ است ...
تا نیاید ، تا نباشد
هیچ چیز درست نمیشود ...!

چهارشنبه: صبح داشتم می رفتم دم در خونه ببینمش اس داد که عزیز دلم پاشدی ؟ دارم می رم دنبال خانم ز . خواب نمونی. بووس. دیدم دم در پارکینگ مکث کرده بود داشت اس می زد . فک کرزدم داره برای سهیلا اس می زنه. بعد که خوندم خیالم راحت شد. سر خیابون دیدمش . پشت چراغ قرمز سلام علیک کردیم. ساعتشو نشون داد که دیرت شده. قوربووونش برم. جلسه داشتم واقعا دیرم شده بود. اومدم اداره. بعد از جلسه رفتم موهامو کوتاه کردم. سشوار کشیدم خیلی بهم می یاد. رفتم خونه مریم مامانش کوکوی اسفناج درست کرده بود خوردم دوباره اومدم اداره. رفتم خونه. بهم زنگ زد که می خواد بره خونه بخوابه سرش درد می کرد. منم بهش گفتم بیام پیشت؟گفت بیا. ساعت ۵ باشگاه داشتم نرفتم. رفتم پیشش. چای خوردیم با بیسکوئیت و توت. با هم بودیم. بعد حرف زدیم. می گه زندگیمو دوست دارم. همین آرامش رو دوست دارم. اصلا ادم مسئولیت پذیری نیستم و نمی خوام ازدواج کنم. کلا بهم ریختم. نمی دونم باید چیکار کنم. تصمیم گرفتیم که من برم پیش مشاور . چون این مشکل منه !!! اومدم خونه . همین طور گوشی تلفن دستم بود که زنگ بزنه ولی زنگ نزد. حتی خونه هم که رسیدم زنگ نزد که رسیدم یا نه . فقط حواسم به گوشی بود. ساعت ١١ اس داد که : هاااااای ‏ رسیدی خونه کپلیم ؟ شام خوردی ؟ یه عالمه بوس.

منم براش نوشتم : سلام بله خونم- مرسی از لطفت‏ امروز ببخشید که نتونستی بخوابی.

اگر فکر می کنی که رفتنت باعث شکستنم می شود

اگر فکر می کنی که از پس رفتنت اشک می ریزم

اگر فکر می کنی که با نبودنت لحظه هایم خالی می شوند

اگر فکر می کنی که هر لحظه دلم برای بوسه هایت تنگ می شود

اگر فکر می کنی که بی تو

می میرم

بسیار درست فکر کرده ای

خب تو که می دانی نبودنت را تاب نمی آورم ...

پس بمان!

پنج شنبه: دیشب خوب نخوابیدم یه حس بدیه ندونی ، نفهمی که طرف مقابلت مال خودته ولی مال تو نیست. صبح ساعت ۶ گوشیمو روشن کردم اس ام اسش اومد : خوبه خوبه خوب بخوابی عسلم ... می بوسم تورو . . . یه عالمه. شبت بخیر عزیزم.

الان که هست الان که اومده دیگه نمی دونم چه مرگمه. در درونم آشوب بدیه. ساعت 10 شده و من هیچ کاری نکردم. حوصله ندارم میخوام برم. رفتم تی سی دی . خیلی شلوغ بود. توان رفتن نداشتم برگشتم. ساعت 11 بهم زنگ زد. گفت چرا نگفتی باهات  بیاو. دیروز گفت که می خواد بره پیش عمش براش وسایل بخره. فک می کردم صبح می رم پیشش ولی زیاد مایل نبود. نمی دونم. اصلا نمی دونم میخواد چیکار کنه و این منو عذاب می ده. ولی خدا رو شکر می کنم که اومده.

دردهای من جامه نیستد تا زتن درآورم ،
دردهای من ناگفتنی ، دردهای من نهفتنی است .
دردهای من ، گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است ،
مردمی که چنین پوستینشان ، مردمی که رنگ روی آستینشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان درد می کند ...
من ولی ،
تمام استخوان بدنم ، لحظه های ساده سرودنم
درد می کند ...
انحنای روح من
شانه های خسته غرور من
تکیه گاه بی پناه من همه درد می کند ...


 
آرمین آمد . . .
ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠ : توسط : عاطی

5 شنبه صبح دیر از خواب بلند شدم. وقت دکتر قلب داشتم باید می رفتم بیمارستان. دیدم چراغ موبایلم روشنه بی اعتنا بهش آماده شدم. کارامو کردم. اومدم بیرون دیدم شماره آرمینه !!!! منو داری تپش قلبی گرفتم که جرات باز کردن اس ام اسشو نداشتم. دوباره نگاه کردم ساعت 9.30 اس زده بود. الان ساعت 11.30 بود. نوشته بود: عاطفه هروقت که تونستی به اس ام اس بده می خوام زنگ بزنم باهات صحبت کنم. دلم هزار راه رفت. فک کردم می خواد دعوام کنه. یادم اومد که تو هفته گذشته من اصلا ندیدمش که بخواد بگه اومدی در خونه. گفتم حتما می خواد با اون دختره ازدواج کنه زنگ زده اتمام حجت کنه. تپش قلبی گرفته بودم که خدا می دونه. بهش زنگ زدم. مثل همیشه قطع کرد خودش زنگ زد. اونقدر صداش مهربون بود انگار نه انگار. احوال پرسی کردیمو گفت نگران حالمه. گفت وبلاگتو خوندم. اصلا فکر نمی کردم که بیاد و وبلاگمو بخوونه. یه حس خوبی داشتم. انگار نیرویی تمام خونهای رگمو به حرکت وادار کرده بودند. تمام مدتی که باهاش حرف می زدم فک می کردم خوابم. خیلی حرف زدیم. بی اختیار از چشمام اشک می ریخت. دوست نداشتم جلوش گریه کنم. خداحافظی کردم. قطع کردم. براش نوشتم : مرسی که زنگ زدی ، خوشحال شدم- صداتو با دنیا عوض نمی کنم- ببخشید من نمی تونم خودمو کنترل کنم- نگران من نباش- می گذره- قطع کردم که بیشتر ناراحتت نکنم.

دوباره زنگ زد باهاش حرف زدم گفت یک ماهه با کسی رابطه نداره و تنهاست. نمی دونم چرا اینقدر گریم می گیره. گفت باید بری سر کار. خیلی حرف زد. در مورد بانک ، سردردم، چشمام، خیلی حس خوبی داشتم. اومدم خونه مامان پرسید چیزی شده که خوشحالی؟؟؟ حالت خیلی خوبه. بوسش کردم. گوشی موبایل تو دستم بود تا ساعت 7.30 که اس زد: حالت بهتر شد عاطفه؟ گفتم آره خیلی خوبم.

گفت: خدا رو شکر. همه چی درست می شه مطمئن باش

می خواستم بهش بگم به چه قیمتی ؟؟ اگه دوباره بری چی ؟؟ اگه اینا خیال و رویا باشه چی ؟؟ براش نوشتم: باورم نمی شه امروز صداتو شنیدم- باورم نمی شه باهات حرف زدم- هیچی باور نمی شه.

اونقدر خدا رو شکر کردم که اومده ولی یه دلهره بدی تمام وجودمو گرفته و اون اینه که اگه اومدنش از روی انتخاب خودش نباشه همین طور که اومده بر می گرده. با تژش قلب از خواب بیدار شدم. ساعت 3.30 بهش اس دادم که بیداری؟ اره عاطی خوبی؟چرا بیداری الان؟؟ بهم گفت عاطی . یه حس خوبی داشتم. چقدر این لحظات رو دوست دارم. بهم زنگ زد باهم حرف زدیم. گفت صبح بیدارم کن. نمی دونم کارم درسته یا نه؟ چیزی که می دونم اینه که اوون بخاطر من برگشته نه بخاطر خودش.

باور نـمی کنـم ...
خـالـق نظـم دانـه هـای انـار ،
زنـدگـی مـرا ...
بـی نظـم چیـده باشـد !
باور نمی کنم ...

 
← صفحه بعد